<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جسم خاک از عشق بر افلاک شد</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/</link>
<description>حرفهای من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 17 Sep 2008 08:39:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>کاش میشد یه مدت ذهن خالی از حرف،کلمه و لغت بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی چشماتو میبندی و تصویرهایی جلو چشمت رژه میرن دیگه حرفی نباشه که تعریفش کنه!یعنی یه جورایی سکوت مطلق تو ذهن!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودت باشی و خودت بدون اینکه حتی واژه من تو ذهنت وول بخوره.یه آرامشی میاد سراغت. یه جورایی انگار تو خلا هستی .رها میشی از بند حرف  حرف  حرف!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی فکر میکنم این حرفها و کلمات بودن که اصالت زندگی رو ازش گرفتن!وقتی یه حس ،یه منظره و.... فقط تو یه حرف خلاصه شد همه عظمتشو از دست داد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکرار مدام حرفها تو ذهن محدودت میکنن و زندگی محدود میشه به همون کلمه های تکراری!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی هوس میکنم لغتهای تازه ای بسازم!!!لغتی که قبلا نبوده!چیزی که خودم ساخته باشم نه زاده یه ذهن دیگه!!!!شاید اونطوری این خفقان ،این قفس ،این ملال از تکرار کمرنگتر بشه!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سهیلا گفت تغییر کردی!!!ساداتی میگفت کسی رو دوست نداره اما میذاره دیگرون شیفته اش بشن!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم من هر روز در حال تغییرم!تو هم عوض شدی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت من تغییرتو دوست ندارم!برام خیلی عزیزی.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم بودم یا هستم؟نمیدونم چرا با اینکه آزرده تون میکنم اما بازم دوستم دارین!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:دوست داشتن چیزی جدای از تحسین نیست.ما دوستت داریم چون تحسینت میکنیم.پری هر وقت مفهوم دوست داشتنو گم میکنم به تو فکر میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*سهیلا خیلی خوبی اما ..........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 08:39:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسوده بر کنار چو پرگار میشدم...دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت!!!</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>تجربه ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه تلخ و گاه شیرین.با هم بودنها میتونه لذت بخش باشه اگه همه صاف و صادق باشن و با رفتن یه عده از جمع بقیه پشت سرشون صفحه نذارن!رنج میبرم از زیستن بین آدمایی که ریاکارند.کسایی که راحت دروغ میگن،راحت و ساده نفرتشونو پشت لبخندی پنهون میکنن.آره من سیاست ندارم.بلد نیستم احساس واقعیمو پنهون کنم.وقتی بدم میاد از کسی نمیتونم تظاهر به دوست داشتنش بکنم.وقتی آزرده میشم از کسی ،لزومی نداره آزردگیمو پنهان کنم.بذار همه بگن تلخم،بگن سیاست تو روابطم ندارم و....اینطور بودنو ترجیح میدم به لبخند تصنعی و بدگویی پشت سر همون کس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرلحظه علایقم تغییر میکنه.چیزای متضادو همزمان میخوام.مهم نیست بگن مثل یه ویترین میمونم!!!!!ومهم نیست بگن خشکم چون تن به خواسته های احماقانه ای نمیدم.هر لحظه همه دارن درباره ی شخصیتت قضاوت میکنن وباید اونقدر محکم باشی که مثل یه عروسک خیمه شب بازی خودتو نسپاری دست نظراشون.همه خوبن و همه قابل احترام و این موقعیتهاست که کسی رو خوب یا بد جلوه میده!وقتی تو یه موقعیتی بدی من بد بودنتو به رخت میکشم و راحت میتونم بگم دوست ندارم!همه این فرصتو دارن تو یه موقعیت دیگه خوبیشون رو هم به نمایش بذارن اما تا اون موقع...............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز دارم تجربه میکنم واین روزها اغلب تجربه ها تلخند!!!اما دارم یاد میگیرم و هر روز بزرگتر میشم انگار!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 09:04:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آره،شروع</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>از نو باید شروع کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخت نیست.یه نقطه میذاری ته هر چی که بوده.یکی رفت.فقط خاطره ش موند.کسایی اومدن کسای دیگه رفتن.سخت نیست دیگه سخت نیست خاطره کردن هر چی که بوده.یکی تشنه ی محبت بود.ارضا شد زیادی ارضا شد.روزی شد که نبودنش اشک تو چشمات اورد اما حالا چی؟میخوای که نباشه از نبودنش خوشحالی.یکی داره عشقو فریاد میزنه!!!!!!عشقی که خودش باور داره.هی زمین میخوره.کم میاره اما نمیتونه تموم کنه.درگیر شده.نقشه ها داره.رویاها ساخته.میشه زد تو ذوقش.میشه کاری کرد هر روز بیفته به التماس و غلط کردن.اما تا کی؟بودنش واسه عادت خوبه.اما دوره خیلی دور.خوبیش تسلیم بی چون و چراشه!اما نه.این کافی نیست.اصلا خوب نیست.یکی پیدا میشه مودبه.بزرگتره.به خانواده ی محترم سلام میرسونه!!!!!چند روزی هست.تصادف میکنه.قصه رو برادرش میگه.وقتی داره از کما در میاد یه اسمو زیرلب میگه.نمیشناسن.پر......میگی شاید میخواد بگه پرواز!داری بازی میکنی باهاشون!!!!!!!!میخوای داستانو باور کنی با همه ناباوری.چی میشه یه مدت احمق باشی.میتونی خوش باشی آره خوش.میخوای از نو شروع کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارون بهت فرصت میده این پیله ی غمو پاره کنی.وقتشه سیاهی رو کم کنی.رفته کازرون.دلت نمیاد سیاهی رو که اون ساخته عوض کنی.باشه این بمونه.این از دیروزبمونه.میشه یه چیزایی رو نگه داشت و از نو شروع کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهونه ها رو میشناسی.خوش باش.وقتی مربی رو تحت تاثیر قرار میدی تا بذاره ریسک کنی و تو جلسه ی سوم با۹۰تا بری.وقتی بعد کلی دعوا میگه میتونی با اون نباشی میگی نه میخوای با اون باشی و اون باید داد نزنه باید عوض بشه.کم میاره.میگه دست و پاشو بستی.بعد اونهمه دعوا کم میاره.هی تک میزنه و حالا تو مشتته!!!!چه خوب !!!!!ایمان داری به هرچی بخوای میرسی.خیلی زیاده این اعتماد به نفس.اما انگار همه بهت میگن تو میتونی.بیشتر از همه خودت.اینهمه باور!!!از کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نو شروع کن.تو میتونی.اینبار بهتر از قبل.بذار باشن اما گم نشو تو بودنشون. وقتی میگه بهونه موندنشی باور کن.بذار هی از دردش بگه از کم آوردنهاش.از شکی که تو هم دچارشی.از مقصدی که اونم گم کرده.یه مدت نیست .خوبه نبودنش.خیلی خوب.دیگه دنبال بودنش با دیگرون نباش.اینو کمرنگ کن.بذار اونم بیاد و این داستانو تا ته برو.چیزی رو از دست نمیدی.شاید خیلی چیپ باشه این داستان.در حد رمانهای فهیمه رحیمی که تو عطش خوندن و پیدا نکردن کتاب میخوندی.حرص میخوردی اما تا ته میرفتی.برو که باید بگی همیشه رای بر برائته.بگو باید به همه فرصت داد.بگو هیچی قطعی نیست.شاید یه دروغ راستتر از هر راستی باشه.تا ته باش تو این داستان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نو شروع کن.از زیستن متنفری ،پس زندگی کن.با یه بارون ،با کمی هیجان حس کن هنوز زنده ای.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هستی.هستی تو چیزیه که خودت میخوای.پس اینبار بخوا که تاریک نباشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره.از نو شروع کن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت دیگه درگیری.سرگرمی.سرگرم شروعهایی که میتونن خوب باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره شروع!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 08:22:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز اینهمه حرف و..........</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>باز هجوم فکر،حس،بغض،..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیشه چیزی گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینبار هم سکوت.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بشکن بغض لعنتی بشکن.منو با پنهون شدن تو لحظه های بارونی گول نزن!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم سکوت.......................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین حالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 10:10:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>این روزها روز ه ام انگار!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی وجودم دچار روزه شده!!!!دچار؟؟؟فکرم،ذهنم ،و..........آنهم روزه ای بی سحری و بدون طمع افطار!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزه میگیرم نه به هوس بهشت با آن وعده های مبتذلش و نه از خوف جهنم با آن عذابهای مضحکش!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آرزو میکنم کاش روزه ی سکوت هم میتوانستم..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این روزها ساعات نزدیک افطار حس عجیبی دارم.خلا،تهی شدن،معلق ماندن میان بودن ونبودن و هوس گریه اما بغضی که نمیشکند و میشکند روزه را با حضور سمجش در گلویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ومن لذت میبرم از ریاضت و از ترک هر آنچه که مرا نزدیک میکند به زمینی بودن و زمینی ماندن !!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که من در کمال بی پروایی میگویم که بیزارم از این دنیا و این دنیایی بودن!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عدم ،آرزویی که میتواند محال نباشد!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; -------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطرات یک مغ!!!!!!!!مزخرف!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چرا از پائولو کوئیلو خوشم نمیاد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 07:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مینویسم</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>از رنجی مینویسم که نیست!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دردی که درد نیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وجدانی که بیخود تلنگر میزند به نئشگی نفهمیدنها!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردها انگار تسکین هم شده اند!!و من چرا غمگین نمیشوم از غمها؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی این نیز بگذرد را یافتم دیگر دردها همه رنگ باختند،بی ارزش شدند،نحیف و بی جان!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هست ونیست هنوز سوال است و از نیست هست شدن آنقدر اشتباه بزرگی بود که از هست نیست شدن را به سخره بگیرد وکار به جایی برسد که نیست شدن بازیچه ای شود برای فرار از هستی دردناک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غوطه میخورم در جریان سیال نقشهایم و باورشان میکنم و باورشان میکنند!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که زندگی شاید همین باشد.مثل همان فریب کوچک از کسی که هیچکس چون او عزیز نیست!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیگمان باید همین باشد که شاعر گفته و لابد او هم خیلی فکر میکرده به این نقشها و نقابها و فریبها!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از این حس دلتنگی برای او لذت میبرم چون میدانم همیشگی نیست و با همه ی اصولم ،خط میخورد از فرداهایم ومن از رنج دادن او لذت میبرم که نمیفهمد نمیخواهمش! ومن از بازی با خدایم با آن خم و راست شدنهایم لذت میبرم و گاه میشکند بغضم برایش!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظرم!منتظر گذار از این مرحله!از چنین بودن!از چنین ماندن!شک،تهی شدن،خواستن و نخواستن!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایم،خدای من،خدای درونم،خدای خالقم،خدای مخلوقم وقتش است که دریابی مرا!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازهم سیب!</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوس،طمعی خام!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاز اول.....لذت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز طمع ،یکی دیگر،گازی دیگر.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیرین،خیلی شیرین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیب بعدی بازهم شیرین،شاید شیرینتر از قبلیها!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما .........اشتباه شده انگار!!!!این سیبها خاصیت لیمو دارند......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه زود تلخ شدند......تلخ...تلخ....تلخ.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیرینی گاز اول می ارزد به تلخی های ماندن ورکود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***خیلی دلم گرفته از خیلیا!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 Aug 2008 08:31:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>یکی میگفت زندگی دکمه ی بازگشت نداره!&lt;BR&gt;چه حیف!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای یه چیزایی توگذشته ی نزدیک تنگ شده که دیگه قابل تکرار نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای  آشناییها و دوستی هایی که تو همین گذشته نزدیک لطیف و ناب بودن اما حالا!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولا یه جورایی همه چیز خوبه.همه حرفا به دل میشینه اما بعد همون آدما تو همین مدت کم دیگه همونا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیستن.عوض نشدن اما لابد فکر میکنن دیگه اون حرفا لازم نیست و.............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای آدمای روزای اول تنگ شده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمای روزای اول&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزای اول&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 15:07:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز......</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>هوا ابریه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبارید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیباره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم بازم نمیباره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر تشنمه!!!هنوز دارم به رفتن فکر میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه ساده رفتی!!!میدونی، خوب هنوز دارم از رفتنت مینویسم چون برام مثل یه خوابه اون روزا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طناب دار، تو،یه صندلی!.فقط دلم میخواد بدونم اون لحظه های آخر وقتی داشتی به نرده ها گره اش میزدی چی تو کله ات بود؟گفتی بهش یه ربع گوشیتو خاموش میکنی.لابد فکر میکردی تو یه ربع تکلیفت روشن میشه که میری یا نه!راستی، میگفت رفته بود سر خاکت.وقتی بهش گفتم تو هم ارزش نداشتی بهونه ی موندنش باشی بهش بر خورد!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاشکی بودی هنوز.یه زمانی بودنت شکنجه بود.اما حالا میفهمم چه قدر بودنت مهم بوده برام واسه فرو نرفتن تو این باتلاق!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم راه تورو ادامه میدم؟منم به همونجا میرسم؟؟؟؟؟؟؟آره؟کی؟؟؟نمیخوام منتظر باشم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذار یه اعتراف بکنم.از آدما بدم میاد اما بهشون معتادم!!!!میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چهلم به بعد سر خاکت نیومدم.یه چیزی دافعه داره اونجا برام.چی نمیدونم.فقط نگرانم نکنه مثل اون تیکه که تو اون داستان کوتاهت نوشته بودی واقعا منتظر باشی.چشم براه.تا وقت موعود اون پایین منتظری هنوز و صدای بیرونو میشنوی!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم اومدی به خوابم وباز ومن متحیر از برگشتنت ودنبال توضیح میگشتم واسه دیگرون!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا تو خواب این ماجراها یادم نمیره و هی میخوام بدونم چه جوری برگشتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیباره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیخواد بباره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی تشنمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه تنم تشنه اس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;........................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 15:44:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بنویس</title>
<link>http://jesmekhak.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>اینجا خبری نیست انگار!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ خبری جز تلخی کام از بودن ماندن خواندن ونوشتنهای بی حاصل!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مینویسم تا بودنم را اثبات کنم برای خودم وشاید برای آدمهایی که نمیشناسمشان. آدمهایی که اگر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دورند خوبند و نزذیکتر که میشوند میبینی همه انگار یکی میشوند و فرقی نیست بینشان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بین آنها که بودند آنها که رفتند انها که هستند!دخترها زود خسته میشوند از بحث از حرفهای کمی دورتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزمرگیهایشان و جنس مقابل؟مخالف؟ مذکر؟نامش هرچه باشد جنسی است کمی متفاوتتر از ماها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این حرفها ارضایش نمیکند و جنسی است که توی تاکسی کیپ تو مینشیند شاید لذتی از این تماس حاصلش شود!!!!!!!!!!!!توی چت عاشق میشود و توی عاشقی خیانت میکند و هوسهایش سیری ناپذیر است!(دست خودش نیست سرشتش همین است)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وباز اینجا خبری نیست وباز من کم می آورم از بودن کم می آورم از خواستن!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jesmekhak&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>jesmekhak</dc:creator>
<guid>http://jesmekhak.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
