|
حرفهای من
|
وقتی چشماتو میبندی و تصویرهایی جلو چشمت رژه میرن دیگه حرفی نباشه که تعریفش کنه!یعنی یه جورایی سکوت مطلق تو ذهن!!!!
خودت باشی و خودت بدون اینکه حتی واژه من تو ذهنت وول بخوره.یه آرامشی میاد سراغت. یه جورایی انگار تو خلا هستی .رها میشی از بند حرف حرف حرف!!!!!!
گاهی فکر میکنم این حرفها و کلمات بودن که اصالت زندگی رو ازش گرفتن!وقتی یه حس ،یه منظره و.... فقط تو یه حرف خلاصه شد همه عظمتشو از دست داد!!!
تکرار مدام حرفها تو ذهن محدودت میکنن و زندگی محدود میشه به همون کلمه های تکراری!!!
گاهی هوس میکنم لغتهای تازه ای بسازم!!!لغتی که قبلا نبوده!چیزی که خودم ساخته باشم نه زاده یه ذهن دیگه!!!!شاید اونطوری این خفقان ،این قفس ،این ملال از تکرار کمرنگتر بشه!!!!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سهیلا گفت تغییر کردی!!!ساداتی میگفت کسی رو دوست نداره اما میذاره دیگرون شیفته اش بشن!!!
گفتم من هر روز در حال تغییرم!تو هم عوض شدی!!!
گفت من تغییرتو دوست ندارم!برام خیلی عزیزی.........
گفتم بودم یا هستم؟نمیدونم چرا با اینکه آزرده تون میکنم اما بازم دوستم دارین!!!!
گفت:دوست داشتن چیزی جدای از تحسین نیست.ما دوستت داریم چون تحسینت میکنیم.پری هر وقت مفهوم دوست داشتنو گم میکنم به تو فکر میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
*سهیلا خیلی خوبی اما ..........