تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد - آره،شروع
حرفهای من
از نو باید شروع کرد.

سخت نیست.یه نقطه میذاری ته هر چی که بوده.یکی رفت.فقط خاطره ش موند.کسایی اومدن کسای دیگه رفتن.سخت نیست دیگه سخت نیست خاطره کردن هر چی که بوده.یکی تشنه ی محبت بود.ارضا شد زیادی ارضا شد.روزی شد که نبودنش اشک تو چشمات اورد اما حالا چی؟میخوای که نباشه از نبودنش خوشحالی.یکی داره عشقو فریاد میزنه!!!!!!عشقی که خودش باور داره.هی زمین میخوره.کم میاره اما نمیتونه تموم کنه.درگیر شده.نقشه ها داره.رویاها ساخته.میشه زد تو ذوقش.میشه کاری کرد هر روز بیفته به التماس و غلط کردن.اما تا کی؟بودنش واسه عادت خوبه.اما دوره خیلی دور.خوبیش تسلیم بی چون و چراشه!اما نه.این کافی نیست.اصلا خوب نیست.یکی پیدا میشه مودبه.بزرگتره.به خانواده ی محترم سلام میرسونه!!!!!چند روزی هست.تصادف میکنه.قصه رو برادرش میگه.وقتی داره از کما در میاد یه اسمو زیرلب میگه.نمیشناسن.پر......میگی شاید میخواد بگه پرواز!داری بازی میکنی باهاشون!!!!!!!!میخوای داستانو باور کنی با همه ناباوری.چی میشه یه مدت احمق باشی.میتونی خوش باشی آره خوش.میخوای از نو شروع کنی.

بارون بهت فرصت میده این پیله ی غمو پاره کنی.وقتشه سیاهی رو کم کنی.رفته کازرون.دلت نمیاد سیاهی رو که اون ساخته عوض کنی.باشه این بمونه.این از دیروزبمونه.میشه یه چیزایی رو نگه داشت و از نو شروع کرد.

بهونه ها رو میشناسی.خوش باش.وقتی مربی رو تحت تاثیر قرار میدی تا بذاره ریسک کنی و تو جلسه ی سوم با۹۰تا بری.وقتی بعد کلی دعوا میگه میتونی با اون نباشی میگی نه میخوای با اون باشی و اون باید داد نزنه باید عوض بشه.کم میاره.میگه دست و پاشو بستی.بعد اونهمه دعوا کم میاره.هی تک میزنه و حالا تو مشتته!!!!چه خوب !!!!!ایمان داری به هرچی بخوای میرسی.خیلی زیاده این اعتماد به نفس.اما انگار همه بهت میگن تو میتونی.بیشتر از همه خودت.اینهمه باور!!!از کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از نو شروع کن.تو میتونی.اینبار بهتر از قبل.بذار باشن اما گم نشو تو بودنشون. وقتی میگه بهونه موندنشی باور کن.بذار هی از دردش بگه از کم آوردنهاش.از شکی که تو هم دچارشی.از مقصدی که اونم گم کرده.یه مدت نیست .خوبه نبودنش.خیلی خوب.دیگه دنبال بودنش با دیگرون نباش.اینو کمرنگ کن.بذار اونم بیاد و این داستانو تا ته برو.چیزی رو از دست نمیدی.شاید خیلی چیپ باشه این داستان.در حد رمانهای فهیمه رحیمی که تو عطش خوندن و پیدا نکردن کتاب میخوندی.حرص میخوردی اما تا ته میرفتی.برو که باید بگی همیشه رای بر برائته.بگو باید به همه فرصت داد.بگو هیچی قطعی نیست.شاید یه دروغ راستتر از هر راستی باشه.تا ته باش تو این داستان.

از نو شروع کن.از زیستن متنفری ،پس زندگی کن.با یه بارون ،با کمی هیجان حس کن هنوز زنده ای.

تو هستی.هستی تو چیزیه که خودت میخوای.پس اینبار بخوا که تاریک نباشه!

آره.از نو شروع کن.

چند وقت دیگه درگیری.سرگرمی.سرگرم شروعهایی که میتونن خوب باشن.

آره شروع!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:53  توسط من  |