تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد - مینویسم
حرفهای من
از رنجی مینویسم که نیست!

از دردی که درد نیست!!!

از وجدانی که بیخود تلنگر میزند به نئشگی نفهمیدنها!!!!!!

دردها انگار تسکین هم شده اند!!و من چرا غمگین نمیشوم از غمها؟؟؟؟؟

از وقتی این نیز بگذرد را یافتم دیگر دردها همه رنگ باختند،بی ارزش شدند،نحیف و بی جان!!!

هست ونیست هنوز سوال است و از نیست هست شدن آنقدر اشتباه بزرگی بود که از هست نیست شدن را به سخره بگیرد وکار به جایی برسد که نیست شدن بازیچه ای شود برای فرار از هستی دردناک.

غوطه میخورم در جریان سیال نقشهایم و باورشان میکنم و باورشان میکنند!!!!!

که زندگی شاید همین باشد.مثل همان فریب کوچک از کسی که هیچکس چون او عزیز نیست!!!!!

بیگمان باید همین باشد که شاعر گفته و لابد او هم خیلی فکر میکرده به این نقشها و نقابها و فریبها!!!

من از این حس دلتنگی برای او لذت میبرم چون میدانم همیشگی نیست و با همه ی اصولم ،خط میخورد از فرداهایم ومن از رنج دادن او لذت میبرم که نمیفهمد نمیخواهمش! ومن از بازی با خدایم با آن خم و راست شدنهایم لذت میبرم و گاه میشکند بغضم برایش!!!!

منتظرم!منتظر گذار از این مرحله!از چنین بودن!از چنین ماندن!شک،تهی شدن،خواستن و نخواستن!!!

خدایم،خدای من،خدای درونم،خدای خالقم،خدای مخلوقم وقتش است که دریابی مرا!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:36  توسط من  |