تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد - باز......
حرفهای من
هوا ابریه

نبارید

نمیباره

میدونم بازم نمیباره!

چقدر تشنمه!!!هنوز دارم به رفتن فکر میکنم.

چه ساده رفتی!!!میدونی، خوب هنوز دارم از رفتنت مینویسم چون برام مثل یه خوابه اون روزا!

طناب دار، تو،یه صندلی!.فقط دلم میخواد بدونم اون لحظه های آخر وقتی داشتی به نرده ها گره اش میزدی چی تو کله ات بود؟گفتی بهش یه ربع گوشیتو خاموش میکنی.لابد فکر میکردی تو یه ربع تکلیفت روشن میشه که میری یا نه!راستی، میگفت رفته بود سر خاکت.وقتی بهش گفتم تو هم ارزش نداشتی بهونه ی موندنش باشی بهش بر خورد!!!!!!

کاشکی بودی هنوز.یه زمانی بودنت شکنجه بود.اما حالا میفهمم چه قدر بودنت مهم بوده برام واسه فرو نرفتن تو این باتلاق!

دارم راه تورو ادامه میدم؟منم به همونجا میرسم؟؟؟؟؟؟؟آره؟کی؟؟؟نمیخوام منتظر باشم!!!

بذار یه اعتراف بکنم.از آدما بدم میاد اما بهشون معتادم!!!!میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از چهلم به بعد سر خاکت نیومدم.یه چیزی دافعه داره اونجا برام.چی نمیدونم.فقط نگرانم نکنه مثل اون تیکه که تو اون داستان کوتاهت نوشته بودی واقعا منتظر باشی.چشم براه.تا وقت موعود اون پایین منتظری هنوز و صدای بیرونو میشنوی!!!!!!

بازم اومدی به خوابم وباز ومن متحیر از برگشتنت ودنبال توضیح میگشتم واسه دیگرون!!!

چرا تو خواب این ماجراها یادم نمیره و هی میخوام بدونم چه جوری برگشتی؟

نمیباره

نمیخواد بباره

خیلی تشنمه.

همه تنم تشنه اس.

 

 

........................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:15  توسط من  |