تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
 

هوس،طمعی خام!!!!!

گاز اول.....لذت

باز طمع ،یکی دیگر،گازی دیگر.....

شیرین،خیلی شیرین

سیب بعدی بازهم شیرین،شاید شیرینتر از قبلیها!!!!

اما .........اشتباه شده انگار!!!!این سیبها خاصیت لیمو دارند......

چه زود تلخ شدند......تلخ...تلخ....تلخ.....

بعدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شیرینی گاز اول می ارزد به تلخی های ماندن ورکود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

***خیلی دلم گرفته از خیلیا!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:2  توسط من  | 

یکی میگفت زندگی دکمه ی بازگشت نداره!
چه حیف!!!!!!!!

دلم برای یه چیزایی توگذشته ی نزدیک تنگ شده که دیگه قابل تکرار نیست.

برای  آشناییها و دوستی هایی که تو همین گذشته نزدیک لطیف و ناب بودن اما حالا!!!!!!

اولا یه جورایی همه چیز خوبه.همه حرفا به دل میشینه اما بعد همون آدما تو همین مدت کم دیگه همونا

نیستن.عوض نشدن اما لابد فکر میکنن دیگه اون حرفا لازم نیست و.............

دلم برای آدمای روزای اول تنگ شده!!!

آدمای روزای اول

روزای اول

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:38  توسط من  | 

هوا ابریه

نبارید

نمیباره

میدونم بازم نمیباره!

چقدر تشنمه!!!هنوز دارم به رفتن فکر میکنم.

چه ساده رفتی!!!میدونی، خوب هنوز دارم از رفتنت مینویسم چون برام مثل یه خوابه اون روزا!

طناب دار، تو،یه صندلی!.فقط دلم میخواد بدونم اون لحظه های آخر وقتی داشتی به نرده ها گره اش میزدی چی تو کله ات بود؟گفتی بهش یه ربع گوشیتو خاموش میکنی.لابد فکر میکردی تو یه ربع تکلیفت روشن میشه که میری یا نه!راستی، میگفت رفته بود سر خاکت.وقتی بهش گفتم تو هم ارزش نداشتی بهونه ی موندنش باشی بهش بر خورد!!!!!!

کاشکی بودی هنوز.یه زمانی بودنت شکنجه بود.اما حالا میفهمم چه قدر بودنت مهم بوده برام واسه فرو نرفتن تو این باتلاق!

دارم راه تورو ادامه میدم؟منم به همونجا میرسم؟؟؟؟؟؟؟آره؟کی؟؟؟نمیخوام منتظر باشم!!!

بذار یه اعتراف بکنم.از آدما بدم میاد اما بهشون معتادم!!!!میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از چهلم به بعد سر خاکت نیومدم.یه چیزی دافعه داره اونجا برام.چی نمیدونم.فقط نگرانم نکنه مثل اون تیکه که تو اون داستان کوتاهت نوشته بودی واقعا منتظر باشی.چشم براه.تا وقت موعود اون پایین منتظری هنوز و صدای بیرونو میشنوی!!!!!!

بازم اومدی به خوابم وباز ومن متحیر از برگشتنت ودنبال توضیح میگشتم واسه دیگرون!!!

چرا تو خواب این ماجراها یادم نمیره و هی میخوام بدونم چه جوری برگشتی؟

نمیباره

نمیخواد بباره

خیلی تشنمه.

همه تنم تشنه اس.

 

 

........................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:15  توسط من  |