تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
اینجا خبری نیست انگار!

هیچ خبری جز تلخی کام از بودن ماندن خواندن ونوشتنهای بی حاصل!!!

من مینویسم تا بودنم را اثبات کنم برای خودم وشاید برای آدمهایی که نمیشناسمشان. آدمهایی که اگر

دورند خوبند و نزذیکتر که میشوند میبینی همه انگار یکی میشوند و فرقی نیست بینشان!

بین آنها که بودند آنها که رفتند انها که هستند!دخترها زود خسته میشوند از بحث از حرفهای کمی دورتر

از روزمرگیهایشان و جنس مقابل؟مخالف؟ مذکر؟نامش هرچه باشد جنسی است کمی متفاوتتر از ماها

این حرفها ارضایش نمیکند و جنسی است که توی تاکسی کیپ تو مینشیند شاید لذتی از این تماس حاصلش شود!!!!!!!!!!!!توی چت عاشق میشود و توی عاشقی خیانت میکند و هوسهایش سیری ناپذیر است!(دست خودش نیست سرشتش همین است)

وباز اینجا خبری نیست وباز من کم می آورم از بودن کم می آورم از خواستن!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:26  توسط من  | 

این منم اینطور در گیر بازی های بی قاعده!وشاید با قاعده و قانون مند که اگر قانونمند نبود من اینطور از همان آغاز نمیتونستم پایان رو پیش بینی کنم  !

ومن هنوز درگیر نقابم!نقابهایی از جنسهای مختلف!شکل کلیشون یکیه.شایدم نه!جنسشون یکیه وشکلهاشون متفاوت!تقصیر من نیست!!!!خودم هم کلافه شدم ونمیدونم کدوم خودمم!اگه امروز از پشت این نقاب چیزی میگم وفردا حرفی دیگر واقعا دست خودم نیست!واگر تو قصد فریبم رو داری شاید امروز موفق بشی اما نمیدونی که فردا یه شکست خورده ای و اگه صادق باشی باز برات متاسفم چون این منه فردا دیگه این منه امروز نیست!

دور وبرمو خیلی شلوغ کردم و هر روز داره شلوغتر میشه و هر کس قلاب خودشو آویزون کرده!گاهی دست یافتنی میشم!(قالبی ناهمگون با من)وگاه ؟آنچنان دور و بکر و دست نیافتنی که خودم هم به وحشت میافتم!

این منم!اینطور گنگ!ناشناخته!مرموز حتی برای خودم! و طالع بینی درخت هم همینو میگه!صنوبرم!مرموز!اما کدوم راز؟رازهایی که برای پیدا کردن شخصیت مستقلم باید سر به مهر میموند بر ملا شدو اصلا ارزش راز شدن نداشت!پس رمز این مرموز بودن چیه؟

هنوز درون خودم مشغول گشتنم!انگار که بیرون از من هیچ چیز وجود خارجی نداره!وباورم شده خالق خودم،خدایم،دوستانم،موقعیتهایم همه و همه خودم هستم!بیرون از من چیزی نیست!ولی این خود!!!سخته شناختنش .خیلی سخت!خودی که آگاهانه خودشو فریب میده!دیگری رو به بازی میگیره و ساعتها به جای گشتن درون خودش صرف هوسهای احمقانه میکنه!ارضا نمیشه و شاید ارضا میکنه وشاید اصلا با همین ارضا کردن ارضا میشه۱!بالاخره باید یه اتفاقی این وسط افتاده باشه که باز تکرار میکنه وگرنه .........

این منم!هنوز درگیر یک فهم ناقص!هنوز دستو پا میزنم بین عمقی که انگار با سطح یکی شده و سطح دیگرونو به استهزا میگیره با اینکه میدونه از سطح اونا تا عمق خودش شاید فاصله ای نباشه واین چیزا رو هیچوقت نمیشه فهمید!!!!!

من نمیفهمم و امیدی ندارم که یه روز بتونم بفهمم!ایکاش از اون پارچه ای که روش علامت سوال داشت برمیداشتم.میشد لباسی در خور  درونم بشه به تنم!

این منم!که هنوز فاصله ی بین مرگ وزندگی رو نمیفهمم وهردو انگار یکی شدن برام.وهنوزم خواب میبینم که برگشته و من چرا توی خوابهام فراموش نمیکنم که مرده و مدام مرگشو تکرار میکنم!انگار که هیچ فاصله ای بین نا خود آگاه و خود آگاهم نیست!

این منم!هنوز درگیر پرش افکار ودر یک لحظه به هزاران چیز فکر میکنم.چیزهای بی ربط بهم که با ربط دادنشون میشه یه تصویر ذهنی تازه ساخت!این منم خسته از نوشتن "من"!که انگار همیشه من باقی خواهم موند و من نمیتونم مثل بقیه باشم!!!!ولحظه ای کمک میکنم به کسایی که مبخوان نقاشی فرداشونو رنگی بزنن وبعد ظالمانه رهاشون میکنم!

این منم تا بی نهایت!تا ابدیت ومن هرروز متولد میشم وهر روز به ابتذال تکرار میرسم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:56  توسط من  |