تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
بی خوابی و انتظاری برای هیچ!

خواستم برای او که "چیست"بنویسم:هوا اینجا خیلی سرد شده.و لحافو تا روی شونه هام میکشم.

اما نوک دماغم یخ میزنه.هنوز مرداد ماهه؟میخواستم از ستاره ای بنویسم که نبود ولی دوس داشتم تا لب پنجره بیاد پایین.اونقدر پایین که توهم تو دست گرفتنش بیاد سراغم!دکمه های گوشیم خیلی سرو صدا میکنن!مثل گوشی اون.اما من هیچوقت شبا  مثل اون رو ویبره نمیذارم.چیزی بود مثل سادیسم ومازوشیسم.جفتشو با هم داشت!!!

چشمم میافته به جای خالیش.دست که دراز کنم میرسه به جایی که هر شب بود.هر شب تا قبل از رفتن.وهنوز باورم نمیشه که برای همیشه نیست!چه عادتهای عجیبی داشت.بعضی شبا با کلاه و جوراب پشمی میخوابید بعضی شبا با تاب و شلوارک.زمستونا گوشه پنجره رو باز میذاشت و گاهی تابستونا همه ی پنجره ها رو میبست.چقدر قاصدک دوس داشت.دیروز یکی تو اتاق بود.گذاشتمش بغل عکسش.رو به طلوع میخوابید وانگار دوس داشت که هر روز با اذیت کردنای اولین تشعشعات افتاب بیدار بشه و اون لحاف کوچولو رو بپیچه دور سرش تا نور اذیتش نکنه!

دوست داشت اسمش درنا باشه و جایی نوشت درنا مهاجر!!!چند شب پیش که باز اومد به خوابم هنوز توهم زنده بودن داشت ومن چه اصراری داشتم که قبول کنه دیگه زنده نیست!!!قبول کرد.قبولوندم.

ازش پرسیدم از جسمت خبر داری؟الان تو چه مرحله ای از پوسیدنه؟ناراحت شد.با دلخوری گفت توقع داری تو چه مرحله ای باشه؟

چه سوال احمقانه ای!حتی تو خوابم سوالام آزار دهنده هستن!

دیشب نیومد.دیر خوابیدم وشاید چون درگیر یه فهم ناقص بودم که آخرش میدونستم هیچه ودلخوری!!!

دلم براش تنگ شده خیلی زیاد و فکر اینکه چه ساده رفت چه ساده خلاص شد و ما هنوز غرقیم و هر روز مبتذلتر از پیش جلو میریم رهام نمیکنه!

خوب شد برای او که "چیست"ننوشتم.خیلی طولانی میشد و چه اهمیتی داشت براش؟

دلم میخواد یه مدت برم یه جایی که هیچکس رو نشناسم.گوشیمو بندازم دور.اینترنتی نباشه.اصلا یه مدت مثل انسانهای اولیه زندگی کنم.آرزوی محالی میتونست نباشه اگه اینجا نبودم اگه دختر نبودم!

حداقل یه هفته کوه!!!دلم لک زده برای کوهنوردی.باز دختر بودن.باز اینجا بودن!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:39  توسط من  | 

چرا همه دندان تیز کرده اند تا معصومیتی را بدرند؟

چرا همه اینچنین غرق شده اند در هوس؟

چرا پس هر سلامی طمعیست؟

چرا همه ی  آغازهای متفاوت پایان یکسان دارند؟

چرا داستانها همه تکراری شده اند؟

چرا اینهمه ادعا؟؟؟؟؟

چقدر این چراها رو دوس دارم !با گفتن هر چرایی انگار کلی سبک میشم!!!

شادی!!!!!!!!!

آدم شادی بودم وهستم دوست من.این وبلاگ مال لحظات آشفتگیه.وکمی غم بعده هر مصیبتی طبیعیه!

به هر بهانه ی کوچیکی میشه شاد بود ومن این فرصتها رو از دست نمیدم .استادی دارم که از نشاط

من به وجد میاد وبا اینکه خنده هام تمرکزشو بهم میزنه اما همیشه از حضورم تو کلاسهاش استقبال میکنه!

آره دوست من!تو شاد بودن هم افراط میکنم چون غم!اما مهم نیس  چون همه گذراست.

ومیگذارم که بگذرد!به همین سادگی!!!!

*باز انگار نوشتم بی سروته شد!مهم نیست.خودم که ارضا شدم!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:25  توسط من  |