تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
به سبکبالی باد

به سپیدی سحر

به زلالی شباب

به صبوری نسیم

رفت

آغوش کشید

پر پرواز گشود

دگر ثانیه هیچ نبود

من شدم تنهایی

من و بی پروایی

من و پاییز دگرباره بهم خو کردیم

به دل غمزده ام میگویم

به چه می اندیشی و چه میپنداری

از چه رو میگریی

او دگر رفت که رفت

وازو خاطره ای بیش نماند

وه که چه خاطره ای

سبز به سبزی بهار

دگربار در پاییزی حزن آلود

گم شده ای را میجوییم

که در آخرین روزهای فصل پرپر شد

گرچه هنوز چشمانمان مشتاقانه به در دوخته شده

اماافسوس هیچ رفتنی را بازگشتی نیست.

چهل روز گذشت!

انتخاب قشنگیه واسه تیتر اعلامیه ترحیم!!!

دوباره روزمرگی هامونو از سر میگیریم وانگار نه انگار که اتفاقی افتاده!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:38  توسط من  |