تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
به قول پرنده ی بی بالم:

این روزها همه اش دلم آبستن غم است!!!

ملول شدم از این حضور های پر نیرنگ.

هیچکس اون چیزی نیست که نشون میده!

از تو  آره خود تو هم دلگیرم که احساس میکنم فریبم دادی.گفتی مثل منی اما نبودی.

من هیچوقت چیزی نگفتم که نتونم که نباشه که....

ومن همه ی بودنهاتو .با همه بودنهاتو  میسنجم با همه ی با من بودنهات!

گفته بودم مثل خوابم که با طلوع تمومم وتو سرابی

اما انگار دلم چیز دیگه ای میخواست!!!

و این موجی که سواریم بر اون تو نمیذاری به ساحل برسه!!!!

من بهونه نشدم برات و تو هم نتونستی بهونه ای باشی برای گذروندن.آره!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:53  توسط من  | 

از وقتی رفتی با موقعیتهای جدیدی روبرو شدیم که قبلا پیش نیومده بود.

اون از ماجرای اعلامیه ترحیم سومت که کلی دعوا سرش افتاد که چرا دوشیزه رو بانو نوشتن یا اصلا اسم دختر جوون رو تو اعلامیه نمینویسن واین حرفا!

اینم از ماجرای سنگ مزارت که باید جواب شهرداری و حراست قبرستان وکوفت وزهرمار دیگه رو میدادیم که عکس دختر جوون رو روی سنگ قبرش نباید حک کنن!!!

جوان بودن ودختر بودن حتی بعد کنده شدن از این جامعه ی کذایی مزخرف کلی دردسر داره!

خوش به حالت که خلاص شدی از این بایدها ونباید ها.اما ما موندیم ویه گله موجودات نفهم که نمیشه توجیهشون کرد چرا رفتی!اگه میدیدی چه نظرات احمقانه ای صادر میکنن گر میگرفتی!

حالیشون نست که اگه اومدنت به اجبار بود رفتنتو با سر بلندی خودت انتخاب کردی.حالا طناب دار یا هر چیزه دیگه ای که تنها وسیله هستن وسیله ی رفتن!

نمیدونی چه دایه های مهربونتر از مادری پیدا کردی که همه دنبال مقصر میگردن!!!

از این آدما حالم بهم میخوره!چهل روز به افتخار رفتنت سور دادیم برای کسایی که ازشون منزجر بودی ومنزجرم!

و تو این روزا بهم ثابت شد که اینجا جای موندن نیست.میرم از این مملکت نفرین شده که یه مشت آدم عقده ای تو دامنش داره!

میرم جایی که هویتمو فراموش کنم ایرانی بودنمو!ازبین ملتی که سرشون تو زندگیه همدیگه هست فقط برای حرافی .یه مشت سطحی نگر احمق که خودمم جزشون هستم.

میرم شاید یه جای دیگه دور از خصایص این قوم شاید بتونم خودمو پیدا کنم!

کاش تو هم میرفتی قبل از این رفتن.شاید موندنو میتونستی تحمل کنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:20  توسط من  | 

نیستی!

انگار که از اول هم نبودی(اول؟)

دنیا زندگی روزها مثل سابق واز ۶میلیاردو... یکی کمتر.به کجای این دستگاه خلقت بر خورد نبودنت؟

دلم برای رویاهایت میگیرد هنوز.رویاهایی که در نطفه خفه شان کردی!

یک لحظه تصمیم گرفتی در لحظه عمل وخلاص.

هر روز میزیستی  چیزهای تازه میخواستی اما فکر رفتن رهایت نکرد .کاش میشد منهم...

نگرانم بودی انگار.وشاید مثل همیشه کنجکاو.شاید میترسیدی مثل تو در اوج غرور با همه نخواستنها

روزی بخواهم ودست نیابم.بشکنم از درون ودل به تصویری ببندم و انتظار!

نه!!!من عشق را در خودم کشته ام مدتهاست! وحتی این التماسها خواهشها و...را هم باور ندارم و از

دل شکستن ابایی!

دروغ چرا!عادت میکنم.وابسته میشوم یا حتی دلتنگ.قبول میکنم جای همه ی کسهای بی کسی را پر

کنم یا بهانه ای شوم برای دیگری که چون خواب بودنم را قبول ندارد و او هم پر ادعاست اما...

اما هرلحظه با خود زمزمه میکنم این نیز بگذرد!

زیستن برای من تلخ تر ازتو خواهد بود که تو دوبار خواستی دو بار.....

اما من هرگز بهانه ای نخواهم یافت برای رویا ساختن که هیچکس را باور ندارم.

نگران نباش.اشتباه زیاد میکنم اما نمیگذارم باعث تباهی ام شود.باز به تو حسادت میکنم وبا اینکه ایمان

دارم اشتباه کردی اما جسارتت را تحسین میکنم.بگذار چند صباحی باشم.حماقتهایم را به اوج رسانم

بعد...

هرچند تو در خوابهایم زنده ای هنوز و رفتنت را انکار میکنی.گویی خودت هم باور نداری...

زیستن این بازی احمقانه هنوز جاریست.بی تو   بی تو      بی تو  هنوز.

رفتنت اما هنوز باورم نیست.باور کن!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:28  توسط من  |