تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
پرنده بودی بی بال

پرنده بودی در حسرت پرواز

تنها بودی.تنها ماندی!بهانه هایت تمام شد برای ماندن.جسمت سنگین شد و روحت بیقرار.

طاقت نداشتی یا تمام شد!رویاهایت خط خورد.خط زد!!!

شکستی.دیدم اما نفهمیدم که دیدن تا فهم فاصله دارد.

طناب دار شد سکوی پروازت بالت گریزگاهت.

ساده رفتی .تنها.نه دست خطی نه حرفی  که سالها بود وصیتنامه مینوشتی(شعرهایت داستانهایت)

واینبار بی هیچ حرفی.خدا نامه ات را نخواند.اگر هم خواندجوابش تلخ بود چون زهر.

وحالا زیر خاکی ولابد میپوسی در غربت وتنهایی.آنهمه زیبایی ذره ذره پراکنده میشود.خوراک حشرات

وخودت میدانستی.داستانش را قبلا نوشته بودی وخودت خواستی که لعنت بر چنین خواستنی.کاش

این آخرین تجربه را دیر میخواستی که همیشه آخرین است وبازگشتی ندارد.

حالا بی تو دلم میگیرد.جای خالی ات تصویرت آویزان از داری که خود علم کردی ویاد روزهای پرشورمان

خیس شدن زیر باران شبها گشتن و ترانه خواندن وفریاد زدن زجرم میدهد که بی تو دیگر شریک هیجانهایم کسی نیست.

یاد آن شبهای پشت بام خوابیدن وانتظار طلوع یاد آن ستاره شمردنها یاد آن ذهن خوانیها وزل زدن در

چشمان هم حتی یاد آن دعواها دلخوریها هر لحظه با من است.

کاش میماندی.کاش لااقل روزهای آخر بیشتر کنرت بودم مثل آن روزهای خوب.کاش بازبهانه ای 

می یافتی هر چند احمقانه!

میدانم سخت گذشت.میدانم  میدانم  میدانم حق با تو بود.

ومن دیگر هرگز به خودکشی نمی اندیشم که دیدم چه برسر بازمانده ها می آید ونمیخواهم پیرو باشم و

نمیخواهم که بگویند تو باعث شدی.

این تجربه را هم تو زودتر دست یافتی ومن اینبار از تو درس آموختم.

میخواهم تصور کنم آزادی  رهایی  رسیدی به آنچه میخواستی.

وروزی همه ی نوشته های زیبایت را منتشر میکنم وتابلوهایت وای که چه خلاق بودی تو!

روحت شاد.ولابد من نیز به نبودنت عادت خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:25  توسط من  |