|
حرفهای من
|
سخنی نیست
میوزد از سر امیدنسیمی لیک،
تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به رهش نارونی نیست!
*فیلم فتنه رو دیدم!یه روایت واقعی از اسلامی که هست وخطرش،اعتراض برای چی؟
**بازهم خیلی حرف دارم.اونقدر زیاد که نمیشه نوشت!وشاید چون نارونی نیست!!!
نمیدونم چرا یاد انشاهایی افتادم که توش فصلها رو توصیف میکردیم.
اون موقعها کارم حرف نداشت.انشاهای معلم پسند بیست بیار مینوشتم اما حالا نوشتن از همچین چیزایی برام سخت شده.هر چی که بخوام بنویسم پر از تکرار مکرراته وکسل کننده
بهار اینجا تفاوت زیادی با بقیه ی جاها نداره.درختای شکوفه بسر،آسمون بیقرار ورگبارهای غافلگیر کننده.بهار رو واسه بارونش دوست دارم وطبیعت آذربایجان این خواسته رو کم وبیش براورده میکنه.
شهر پره از مسافرای نوروزی و نمیدونم اونایی که دیشب تو چادر خوابیده بودن زیر اون رگبارها چیکار کردن!قطعا آسمون خاطره ی به یادموندنی براشون ایجاد کرد.
...
*بازی بودم پریدم از عالم راز
شایدکه رسم من از نشیبی به فراز
اینجا چو نیافتم کسی محرم راز
زان در که در آمدم برون رفتم باز