تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
دیشب باران بود ومن بودم ودوستم

مثل همیشه پر بودیم از خنده های کودکانه

دوستم درد داشت، غم داشت اما میخندید

همیشه وقتی باهمیم میخندیم،به هر بهانه ای

ودیشب باران بود وما بودیم وخنده وبغض

خیس شدیم خیس شدیم خیس شدیم

ومن گفتم کاش تنهایی را باور داشتیم

سخت نمیگذشت وخیس نمیشدیم!

ما هنوزم میخندیم وباز میخندیم و از شهناز تا آبرسان پیاده می اییم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:15  توسط من  | 

ساده نیست

صبح بیدار شوی وببینی آسمان آبی نیست

یک شاخه رز برداری ودستت را ببرد

خون از دستت بریزد وبی رنگ باشد

ساده نیست

مشتت را به سینه بکوبی وقلبت

مثل یک تکه سنگ از گلویت بیفتد بیرون

ومثل توپ پرت شود وسط بازی بچه ها

ساده نیست

صبح بیدار شوی وببینی مغزت می تپد

وتو باید جوری چای در استکان بریزی

که مغز تپنده ات نایستد

ساده نیست صبح بیدار شوی وببینی ۱۴بهمن است

وپاییز هنوز تمام نشده

راه که میروی تنت خش خش کند

وتکه های جوانیت

وتکه های جوانیت زیر پای رهگذران لگد شود

ساده نیست

پنجره را باز کنی وببینی مردی خوابیده که از رگهایش

شکوفه روییده

تلفن زنگ بخورد

وبوی کافور بزند زیر دماغت

ساده نیست

صبح بلند شوی وببینی افق در هم گره خورده وپیچیده

وسنگی سفید میان آسمان وزمین است

دستت را دراز کنی وسنگ دور شود  دور   دور

ساده نیست عزیزدل

ساده نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:49  توسط من  |