تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
این وبلاگ وبلاگ حرفای منه.حرفای خودم.خود خودم.میخواستم بدون سانسور خودمو اینجا خالی کنم،

ولی باز شکست خوردم وحتی اینجا هم باید مراعات کنم! مراعات کی وچی نمیدونم وشاید میدونم و

باز به خاطر همون مراعات کردنها نباید چیزی بگم وندونستن لغتیه که به وفور استفاده میکنم.

میگم نمیدونم وخلاص!بی نیاز از هر توضیحی!!!

باز گم شدم .شایدم نه از اول گم بودم وفراموشم شده بود.زندگی چیزی نداره که به من بده ومن هم

برای این زندگی که به خاطر دیگران وبرای دیگرانه چیزی ندارم.نمیدونم کی از دست این افکار مزاحم 

خلاص خواهم شد.تهی از رنج ندونستن،تردید،شک وخفقان!!!!!

بیست سالمه وپرم ازتناقض.وقتی با بیست ساله شدن خیلی فاصله داشتم فکر میکردم بیست سالگی

یعنی اوج،یعنی کامل شدن،رهاشدن ،رسیدن به مقصد.ولی حالا میبینم که نه!شاید اون موقعها ثبات

بیشتری داشتم.ایمانی بود واعتقادی.دلخوشی هایی بود واسه دوست داشتن ودوست داشته شدن!

ومهمتر از همه امید به آینده.

از اینکه بهم میگفتن مغروری لذت میبردم وتاییدشدنها غرورمو بیشتر میکرد.سهیلا میبینی ،حالا دیگه اون

تاییدها وتعریفها برام ذره ای ارزش ندارند ومن دیگه از مغرور بودن بیزارم بس که مغرور بودم.

وحالا هیچی رو اونقدر ارزشمند نمیدونم که بشه بهش فخر کرد،حتی انسان بودن!!!

چند ساله منتظر تغییرم.منتظر تموم شدن دوره ی یاس وبلاتکلیفی.شایدسی سالگی،یا چهل و حسی

میگه هیچ وقت.

باز هم میگم،این روزام میگذره وباز لابد بعدها بابت نوشته هام شرمنده خواهم شد وخامی خودمو به

استهزا خواهم گرفت.

باید برم دانشگاه.بدم میاد از این کلاسای عصر.ولی محض تنوع هم که شده باید برم.

کاش زندگیم تو همین دنیای مجازی خلاصه میشد!!!!!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کلاس عصر عالی بود وبرگشتنی هوا نرم و دلچسب بود.لرزیدن جلوی تشریفات ومنتظر شدن وبعد نسکافه وکلی خنده!

خوش گذشت.بهونه هایی هست برای لحظاتی خوش بودن.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:57  توسط من  | 

بازهم آمدم تا بنویسم.کتاب جدیدی نخوندم وخالق اثری نبودم.حتی یک ظرف سفالی کوچک واین روزها

بیکاری وبطالت رو دارم تمرین میکنم.گاهی با دوستانم میرم بیرون وکوچه های تکراری رو میگردیم.همون

کافی شاپ همیشگی طبق عادت بستنی میخوریم وشاید به همون کافینت همیشگی سر بزنیم.

غر میزنیم برای عمری که میگذره وبرای ادمایی که آزارمون میدن.وباز خونه!!!

وگاهی سری میزنم به دانشگاه که یعنی بله!ماهم دانشجوییم.دیگه با پدرم بحث سیاسی نمیکنم و

حتی در مورد دین هم بحث نمیکنم وباورم شده که نمیشه تاثیری در عقیده اش گذاشت واونهم امیدی

به هم رای کردن من با خودش نداره.به فکر خرید عیدیم که بگیم مثلا متوجه تغییر فصل شدیم وسالی که

گذشت.

این روزمرگی های منه!!!!!!!!!!!اما چیزی که میخوام هیجانه!میخوام یه مدت دور از این شهر از آدمها از

اجتماع باشم.پرش از ارتفاع رو امتحان کنم وپرواز وشاید سقوط.

اما میدونم که ممکن نیس واوج هیجان من میتونه با رنجر وترن هوایی مدفون بشه.

ما آدمها چقدر حقیر شدیم که حتی برای تنها بودن هم جایی رو پیدا نمیکنیم.متاسفم برای خودم.برای

همه!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط من  |