|
حرفهای من
|
حوا:برای اینکه هنوز امیدهست.
قابیل:چه امیدی؟
حوا:اینکه شایدرویاهای من وتو درباره ی آفرینشهای جدید وچیزهای بهتر به حقیقت بپیوندد.پسران من وپسران پسران من همه زمین کن وجنگجو نیستند.عده ای از آنها هیچیک از این کارها را نمیکنند وازهردوی شما بیکاره ترند،آدمهایی ضعیف وترسو وعاطل وباطلند،در کثافت غوطه ورند وزحمت کوتاه کردن موهایشان را به خودنمیدهند.قرض که میکنند هرگزپس نمیدهند.اما هرچه ازدیگران بخواهند مردم به آنها میدهند چون کلمات زیبایی برزبان می آورند ودروغهای قشنگ میگویند .رویاهای خود را به یاد دارند وبدون اینکه به خواب روند در رویا هستند.اراده ی کافی ندارند که به جای غرق شدن در رویا،چیزی بیافرینند.اما مار میگفت هرکس به اندازه ی کافی قوی باشد واز اعتبار لازم برخوردار باشد میتواند رویاهای خودرا با اراده وخواستن تبدیل به حقیقت وآفرینش کند.عده ای هم هستند که نی ها را به اندازه های مختلف بریده وبا دمیدن در آنها نواهای دل انگیز در هوا پخش میکنند.بعضی از آنها نواها را در هم می پیچند ونی ها را هماهنگ می نوازند وروح مرا به جایی میبرند که کلمات از بیان آن قاصر است.بعضی ماموتهایی کوچک از خاک میسازند ویا بر روی سنگها ی صاف صورتکهایی حک میکنند واز من میخواهند که زنهایی مانند آن شکلکهای حکاکی شده برایشان به دنیا بیاورم.من ان صورتکها را تماشا کردم و سپس اراده نمودم وبعدا دخترانی آفریدم که وقتی بزرگ شدند عینا شبیه آن حکاکی ها بودند.بعضی ها هم بدون آنکه ارقام را با سرانگشتانشان بشمارند آنها را در فکر خود جای میدهند ودر شبها آسمان را نظاره میکنند وستارگان را نامگذاری میکنند ومیتوانندپیشگویی کنند که چه موقع خورشید باسرپوش سیاه یک دیگ پوشانده میشود و"توپال" هم هست که این چرخ ریسندگی را برای من ساخته وزحمتم را خیلی کم کرده است و"انوش" هم هست که در تپه ها راه میرود وبطور مدام آن صدا را میشنود واراده ی خود را تسلیم اراده ی آن اوا کرده است وهرآنچه را صدا از او بخواهد انجام میدهدو جزئی از عظمت آن ندا را نیز در وجود خود دارد.وقتی انها می ایند اغلب شگفتی ها یا امیدهای جدیدی را با خود می اورند ،چیزیکه ارزش زندگی را دارد.آنها هرگز نمیخواهند بمیرند.برای اینکه همیشه یاد میگیرند وچیزهای تازه یا دانش جدید کشف میکنند یا می افرینند ویا حداقل آنها را در رویاهای خود می پرورانند.حالاهم تو با فریاد جنگ وتخریب ولاف زدنهای احمقانه ات پیش من می آیی واز من میخواهی که به تو بگویم اینها همه عالی است وتو یک قهرمانی وتایید کنم که هیچ چیز غیر از مرگ یا وحشت از مرگ ارزش زیستن ندارد!
قابیل:با همه ی اینها مادر،غریزه ام به من میگوید که مرگ در زندگی اثراتی دارد.چه کسی مرگ را کشف کرد؟
آدم:پسر تو سوال وحشتناکی کردی.
حوا:تو کشتار را اختراع کردی .همین برای پاسخ تو کافی نیست؟
قابیل:کشتن مرگ نیست،تو میدانی که من چه میگویم.کسانی را که میکشم اگر هم نکشم بازبالاخره خواهند مرد.منهم اگر کشته نشوم باز میمیرم.چه کسی این مرگ را پی افکند؟
آدم:پسر انصاف داشته باش .ایا میتوانی زندگی تا ابد را تحمل کنی؟فکر میکنی بتوانی،زیرا هرگز چنین نخواهد شد اما من اینرا میدانم که در وحشت ابدیت وفناناپذیری زیستن ودر فکر فرو رفتن چه معنایی دارد فکرش را بکن ای مرد،راه فراری نداری.آدم هستی وآدم می مانی.طی روزهایی که بیش از شنهای بستر رودخانه است و پس از آن هم به اندازه ی همیشه از پایان دور هستی !من آنقدر چیزهای نفرت انگیز فراوانی در درونم دارم که میخواهم آنها را از وجود خود دور سازم.نسبت به والدین خود سپاسگذار باش که به تو این امکان را دادند تا رنج و گرفتاریهای خود را به افراد جدید وکار آمد تری واگذاری وبرایت استراحت ابدی فرا چنگ آوردند.زیرا این ما بودیم که مرگ را ابداع کردیم.
عمر هزار ساله(بازگشت به متوشلح) اثر جرج برنارد شاو
این کتاب اثری با ارزش وقابل تامله واگر امکانش بود ترجیح میدادم کل جملاتشو اینجا بنویسم .
احساس میکنم این دیالوگها بیشتر مناسب فضای وبلاگ منه.مرگ نه یک پدیده ی یاس آور بلکه راهی
برای خلاصی از یک زندگی تحمیل شده اس.البته موضوع این کتاب در مورد طول عمره نه لزوما مرگ !!!
این روزها پرم از فریاد.این روزها بد بینم به همه!
شاید حرف این روزها نیست.شاید دردیست،زخمیست کهنه که این روزها سرباز کرده.
همه دورو،متظاهر،گدای نان ونام!دروغ گویانی ماهر.
کاش سهراب بود ومیدید که شستن چشمها هم دردی را دوا نمیکند.دنیا را هر جور ببینی همینست!
آنچنان گندی به دنیا زده ایم که امیدی به اصلاحش نیست.از اول هم دنیای گندی بوده شاید.
اما باید زندگی کرد.دلخوش کرد به برف سمج این فصل!به انتخابات فرمایشی !به دولت سفارشی! به دین
موروثی!به فرهنگ کذایی وهر مزخرف دیگری.
ما محکومیم به زنده بودن.تبعید شدگان این دنیا!
وبازیگرانی ماهر.نمیدانم اینبار باید چه نقشی بپذیرم.کاش بیشتر تمرین میکردم!
گلم سخت بود.سخت شکل گرفتم وهنوزم سخت شکل میپذیرم.این روزها هم میگذرند.مثل همیشه!
ومن باید لبخند زدن را یاد بگیرم.تکنیک جالبیست ونقابی کارساز. ومدام تکرار میکنم:
سر فکندم پیش و رفتم روبه سوی سرنوشت
ورد آهم دم به دم ای روزگار،ای روزگار
تاج عشق آری به خاکستر نشینان میدهند
هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار
بولوت یاغماییر،گوزلرین تکین ابر نمیباره،مثل چشمای تو
بیر آغاج اکیب،حاصیل گوزله دین درختی کاشتی،به انتظار حاصل
آلمابیتینجه،یاغیش گوزلدین تا سیب رشد کنه،منتظربارون شدی
چیچکلر آچدی،میوه یه دوندو گلا باز شدن،تبدیل به میوه
آلما گووردی،سارییه دوندو سیب سبز شد،به زردی گرایید
آلماقیزاردی،اوزو گولشوشلو سیب سرخ شد،صورتش خندون
اونون گولمه سی،هوس اویاتدی خنده ی اون،هوس رو بیدار کرد
بیر ال اوزانیب،آغاجدان قوپاردی دستی دراز شد،از درخت چیدش
دنیا بئله یمیش،گولمک حارامدی دنیا همینه،خنده حرومه
گولمه یین سونی،اولماق،فنادی! پایان خنده،مرگ است وفنا!
خاصیت مایع گونه ای داری.شکل هر ظرفی را میپذیری.ظرفهای مختلف مکان وموقعیت.
زیست میکنی وگاهی زندگی.(به یاد سوسیالیست ـخداپرست)
وبه خیال خود اندیشه میکنی وگاه اندیشه ی خیالی!
دنبال مبدا ومقصد.هستی ونیستی.چرایی وچیستی!
هرچه بیشتر میجویی کمتر می یابی.گریز از تقلید وتلقین دشوارترش میکند.
خسته از این ظرفها،شکل پذیرفتنها.
وجرقه ای:انتحار،انهدام...........
مرگ،تنها راز زندگی.تجربه ای که یکبار میسر است.شاید ورود به قالبی جدید.ولی اینبار آنچنان ناشناخته
که جذاب باشد.
واختیار.آمدن را اختیاری نبود،ولی رفتن!!!
خود کشی،کشتن تن.رهانیدن خود از بند تن.قبل از خدا کشی،کشته شدن به دست تقدیر یا...
شاید تناسخی در کار باشد،یا حیات اخروی.دنباله ای برای زیست!
وباز هم زندگی!به اختیار خود زندگی را انتخاب میکنی.می مانی.شکل میپذیری وانچنان در قالب جدید جا می افتی که ...
وسوسه ای برای مردن!تنوع طلبی!!!
وشاید آدم وحوا هم تنوع میخواستند.نظام بهشت آزاردهنده بوده شاید!
مرگ،نقطه ای بر پایان تن.هم آغوشی با خاک ودوباره خاک شدن.
بازماندگان غافل از این لذت چنگ زده بر زندگی.