|
حرفهای من
|
بابدنی ازهمیشه
رفتم نزدیک
چشم مفصل شد
حرف بدل شد به پر به شوق به اشراق
سایه بدل شد به آفتاب
رفتم قدری درآب بگردم
دور شدم در اشاره های خوشایند
رفتم تا وعده گاه کودکی وشن
تا وسط اشتباه مفرح
تا همه ی چیزهای محض
رفتم تا نزدیک آبهای مصور
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور
نبض می آمیخت با حقیقت مرطوب
حیرت من با درخت قاطی میشد
دیدم در چند متری ملکوتم
دیدم قدری گرفته ام
- انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود
من هم رفتم
رفتم تامیز
تا مزه ی ماست تا طراوت سبزی
آنجا نان بود واستکان تجرع
حنجره میسوخت در صراحت ودکا
باز که گشتم
زن دم درگاه بود
- با بدنی از همیشه های جراحت-
حنجره ی جوی آب را
قوطی کنسرو زخمی میکرد. سهراب سپهری
فکر نمیکرد یه مرد همچین تصور زیبایی از چنین مساله ای داشته باشه!
عمق شعر رو درک کن!واقعا زیباست.
منکه مسئول تامین نیازهای بشری نیستم!
مثل پست قبل!
اونقدر زیاد که نمیشه نوشت.پس امروزم نمینویسم!تا روزی که حرفام کمتر بشه.اونقدر کم که بشه نوشت!
.............................................................
......
من نه آنم که خود میگویم
من همان گمشده ام در خود
کسی نمیخواد منو پیدا کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟