تبليغاتX
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
حرفهای من
سلام

یلدا مبارک!

وعید قربان.دوستی میگفت اکثر مردم شهرش عید قربان حتما یه حیوونی قربونی میکنن.نمیدونم چند نفر از اون اکثریت معنای قربونی کردنو درک کردن!

دور وبری های ما که یا واسه پر کردن فریزرشون ویا برای خودنمایی حیوون میکشن ونمیدونن که این وسط دارن خودشونو قربونی امیالشون میکنن.امیدوارم تعداد این قربونیها کم باشه!

امشب آخرین شب زمستون وطولانی ترین شب سال به یادت خواهم بود وتو..............

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:43  توسط من  | 

ابر خاکستری بی باران دلگیراست

وسکوت توپس پرده خاکستری سردکدورت افسوس!

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما تلخی سرد کدورت درتو

سخت دلگیرتر است

پای پوینده راهم بسته است

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:39  توسط من  | 

سلام

امروز باز من دلم تنگه باز هوا ناجوانمردانه سرده وباز من دلم تنگه!

ای کاش میدونستم ای کاش میدونست!

ای کاش ایکاشی وجود نداشت!بگذریم.

امروز هم گذشت تا فردا چه پیش آید.

اینارو فقط واسه خودم نوشتم.لطفا کسی نقدش نکنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:21  توسط من  | 

سلام

امروز واقعا حرفی برای گفتن ندارم.اما سر زدن به وبلاگها برام شده یه عادت ودیدن عکس دختری که با چادر تو اونوضعیت داره گیتار میزنه وسوسه ام کرد یه سری هم به وبلاگ خودم بزنم.

خیلی جالبه که محدودیتها اینطور مبتذل وننگ آور میشن.

فقط دوست دارم بنویسم:

نه ازخاکم

نه ازبادم

نه دربندم

نه آزادم

نه آن لیلاترین مجنون

نه شیرینم

نه فرهادم

فقط

مثل تو غمگینم

فقط مثل تودلتنگم

اگر

ابی تر ازآبم

اگر

همزاد مهتابم

بدون تو چه بیرنگم

بدون تو چه بی تابم.

 

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:26  توسط من  | 

سلام

امروز دومین باره که مینویسم.

ظهر بحث دلنشینی داشتم با غریبه ای که هیچ ازو نمیدانم واحتمالا هرگز نشناسمش.

ونظرات.چقدر عادت کردیم به باور چیزهایی که از آغاز بوده!

گاه باید پیله را شکست.شاید پرواز دز همین شکستن باشد.

هر روز مرزها را میشکنم تا شاید آنسوی این حصارها به باور برسم.نمیترسم از فرو ریختن چون میخواهم بیاموزم وخویش بسازم.

مگر نه اینست که گلی آدم شد شاید جاهلی هم عاقل شود.

امیدوارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:22  توسط من  | 

سلام

باز هم از سر بیکاری اومدم سراغ اینترنت تا شاید این لحظات کذایی تندتر بگذرند.

از وقتی کلاس سفال تموم شده بدجوری حالم گرفته اس.

وقتی با گل چیزی درست میکنی تازه میفهمی خدا موقع خلقت چه حالی کرده!

البته اگه خدای خالقی وجود داشته باشه.البته من با تمام وجود بهش اعتقاد دارم .اما وقتی یکی از دوستام این نظریه رو مطرح کردکه خدا وند بصیر وعلیم و...وجود خارجی نداره وهمه ساخته وپرداخته ی ذهن بشره برای رهایی از ترس تنها بودن ونیازش به یک قدرت برتر مردد شدم که نکنه باور منهم در اثر تلقین وهمون احساس نیاز باشه ودر مورد پدید آمدن نظام آفرینش میگفت همه چیز از یه تصادف شروع شده وخدا رو تنها میتوان انرژی دانست که آغاز گر این تصادف بوده وهمه ی عوامل زنجیروار نظم کنونی رو به وجود آوردند.

از اونجایی که من اعتقاد دارم هر احتمالی قابل بررسیه وهر امر محالی وقوع پذیره بدجوری ذهنم درگیر شده ودارم درون خودم کنکاش میکنم که ببینم شخص من با کدوم باور میتونم کنار بیام.

باید فکرمو متمرکز کنم.کاری که این روزها برام خیلی سخته!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:8  توسط من  | 

مینویسم جهت خالی نبودن عریضه.

مینویسم تا بگویم که بله ما هم در این لنجنزار متعفن هستیم.ادای زنده ها را در می آورم هرچند ناشیانه.

مهم نیست چون همه غرق در نقش خویشند.

به رسم زندگان نفسی میکشم ومینویسم تا ادای زندگان را در آورم.

امروز هم میگذرد وزندگی................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:57  توسط من  | 

اگر بادلت کسی یاچیزی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش.چون ارزشی نداره!

برا اینکه کار دل دوست داشتنه مثل چشم که کارش دیدنه.اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی اگه عقلت عاشق شد بدون که داری چیزی رو تجربه میکنی که اسمش عشق واقعیه!

 

یعنی ممکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:26  توسط من  |