|
حرفهای من
|
نمیدونم این سلام از سر عادته یا نداشتن مقدمه.
دفتر خاطراتم پره از سلامهای بیجواب.بگذریم .
دیشب باز توخونه بحث سیاسی داشتیم وطبق معمول پدرم در جناح مخالف ما.عادت کرده به این مخالفتها.خواه نظرما درست باشه یا غلط.
نمیدونم چرا تو ایران هی تاریخ تکرار میشه وهی میرسیم اول خط.جایی که دیگه نمیشه تحمل کرد وباید فریاد کرد.داشتم شعرهای خسرو گلسرخی رو میخوندم.حرفهایی که امروز دوباره تکرار میشوند.
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
وساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخمداراست
با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سراین باغ در کمین پرنده اید
پرواز راعلامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید
گیرم که میکشید
گیرم که میبرید
گیرم که میزنید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید!
صد حیف که باز این جوانه هارو فراموش کرده اند وآنچنان لگد مالشان میکنند که گویی از ریشه بیخبرند.
چه میدانی که میگویی که انسان بودن وماندن چه سخت است
چه زجری میکشد آنکس که از احساس سرشار است
روحش شاد.
امروز روزی نو است که میخواهم با سرزندگی.مهربانی ونیکی نوترش کنم.
امروز سرشارم از زنده بودن.
امروز میخواهم فراموش کنم که هنوز حیرانم که عاشقم یانه.
امروز آشنایی ها داشتم با اهل دل.آنها که هنوز دلگرمم میکنند که شعور هنوز منقرض نشده
وفهم وادراک باقیست.
از این آشنایی ها چنان مستم که بیقرار گشته ام.
میخواهم آشناتر شوم.دل سپارم تا گم شوم.خوشحالم که هنوز نفس میکشم وفرصت دارم...
دیروز فکر میکردم رابطه ای رو تموم کردم اما عصر بدجوری دلتنگ شدم.
مثل اینکه جدی جدی دل به دل راه داره.
ای کاش کمی بزرگتر بودی.ایکاش اینقدر دور نبودی.
بگذریم.صبح برای نماز بیدار شدم.اما چه نمازی!عین درس جواب دادن بود.جز اون دسته آدمایی شدم که نه این دنیا رو دارن نه اون دنیا.
اخیرا هم با هر کی آشنا میشم مسائل جهانشناسی وتوحیدی رو مطرح میکنه.انگار همه دست به دست هم دادن تا این ته مونده ی اعتقاداتمو ازم بگیرن.
البته طبق معمول تو بحث کم نمی ارم.ولی در گیری با خودمو چیکار کنم.
نمیدونم چرا تا میام چیزی بنویسم نمیشه ویکی پیدا میشه که ارامشمو بهم بزنه.
بگذریم.برای بار نمیدونم چندم میخوام از اول شروع کنم.
اولش یه مشت خاک بودم.مثل همه.خدا هوس کرد یه آدم دیگه خلق کنه وبه من گفت موجود باش.ومنم تسلیم محض شده وقبول کردم که ننگ انسان بودن رو قبول کنم.نوبت رسید به انتخاب خونواده.وخدا اراده کرد وارد خونواده ای بشم که تازه متوجه شده بودن اداره ی خونواده ی پر جمعیت سخته وقصد نداشتن عضو تازه ای داشته باشن اما خوب وقتی خدا چیزی رو بخواد کسی نمیتونه جلوشو بگیره.بعد از کشمکش فراوان ونه ماه انتظار در دنیایی تاریک ۱۷تیر ماه سال۱۳۶۶ دمدمای طلوع متولد شدم.
همونطوریکه انتظار میرفت استقبال گرمی ازم نشد ولی خوب من که یادم نمی اد وبرام تبدیل به خاطره نشد.دوران کودکی خیلی تند گذشت.
بچه ی نازی بودم ومورد توجه پدرم.مادرم مارو کاملا مبادی آداب بار آورده بود.کمی تجربیات تلخ کودکی داشتم.شیطنتهایی که چندان جالب نبودن وتنبیه های مادرم.
تا اینکه رسیدم به هفت.من مهد نرفته بودم ومدرسه اولین محیط جدایی من از خونه بود.روز اول با مادرم رفتم.با دیدن خانم چرابه ـمعلممون ـ با اون هیکل درشت وقیافه ی خشن همون زنگ اول از کلاس جیم شدم وبرگشتم خونه.این جریان یک ماهی ادامه داشت تا اینکه کلاسمو عوض کردن ورفتم کلاس خانم ذاکری که خیلی ملایم ومهربون بود.بعد اون بود که دیگه از مدرسه نمیتونستم دل بکنم.دوستای خوبی پیدا کردم ودانش آموز موفقی بودم ومورد توجه.دوران ابتدایی رو تو سه تامدرسه گذروندم.فراوون جایزه ولوح تقدیر گرفتم .ولی از اونجایی که تو خونه ی ما کسی درس خونده نمیرفت مدرسه ونمره ی الله بختکی میگرفت منم اصولی درس خوندنو یاد نگرفتم وتو آزمون مدرسه ی تیز هوشان رد شدم.دوران راهنمایی هم عالی طی شد .تو هر نهادی عضو بودم ومورد احترام همه.
دوران دبیرستان به سختی گذشت.مشاورین محترم از روی نمراتم تشخیص دادن که رشته ی ریاضی بهترین گزینه اس ومنم که از ریاضی بدم نمی اومد ورشته ی بچه زرنگا بود قبول کردم.حتی سال دوم دبیرستان تو المپیاد ریاضی رتبه آوردم ولی بعدش از ریاضی هم زده شدم وبا چه مکافاتی حسابان و دیفرانسیل و هندسه و... پاس کردم.با دبیر حسابانمون هم کلی درگیری داشتم.چون مثل بچه های دیگه پاچه خاری نمیکردم ودر برابر اصرار اون به صمیمیت مقاومت میکردم وحتی به خاطر اداهاش تمسخرش میکردم.
دوران دبیرستان هم با تمام خوبیها وبدیهاش طی شد.وتو این دوران یه عشق کودکانه رو تجربه کردم که خوشبختانه زیاد آلوده اش نشدم.وگمونم دلی رو شکستم .
آخرای پیش دانشگاهی بود .همه گرم کنکور ومن طبق معمول بیخیال.که باز خدا سورپرایزم کرد.
از دبیرستان زنگ زده بودن که میخوایم اسم دخترتونو واسه حج بنویسیم وپدر ذوق زده موافقت کرده بود.همین که خبر دار شدم رفتم مدرسه وانصراف دادم.من کجا ومکه کجا.مدیرمون گفت دست تو نیست قسمت باشه میری.یه مدت که گذشت تو مدرسه قرعه کشی کردن واسه این سفر.دوستانم واسه من هم فرم گرفتن که از قرعه کشی در نیومدم.
عید رسید.خیلی افسرده شده بودم.نزدیک شدن کنکور وتنبلی.آینده ی مجهولی پیش روم بود.وپیش خودم گفتم عجب حماقتی کردم سفر و رد کردم.حداقل یه تنوعی میشد.یه هفته نگذشته بود که تماس گرفتن واسه گذرنامه اقدام کن.نگواسم من تو لیست دانش آموزای منتخب خود سازمان دانش آموزی بوده.خلاصه یه مدتی سرمون گرم پاسپورت ومدارک سفر شد.تازه تو جلسات توجیهی بود که میفهمیدم حج یعنی چی!
کنکورو که دادم کلی سبک شدم.۱۵مرداد۸۴در ۱۸سالگی راهی سفر شدم.دختر داییم هم باهام بود.جاتون خالی خیلی عالی بود .حال و هوایی رو تجربه کردم که قابل وصف نیست.۱۵روز پاکی صداقت ودوری از رنگ و ریا .با دوستایی که بهترینها بودند.
اول جده بعد مدینه وآخرش مکه.باید رفته باشی تا بفهمی.
آقای رسولی.آقای خادم وحاج آقا مظفری دلم براتون تنگ شده.
چشم بر هم زدنی ۱۵روز سفرمون به ته رسید.ودوباره وارد دنیای ریا وتظاهر شدیم.ماه اول چادر سر کردم تا یادم نره از کجا برگشتم اما بعدش با گیر دادنهای خواهرم بی خیال چادر شدم وکم کم بی خیال همه چی.
نتایج کنکور اعلام شد.تربیت معلم وهنر مجاز بودم .روز مهمونی برگشتنم از سر باز کنی انتخاب رشته کردم ونتیجه شد هیچ.
بعد خبر دار شدم که حتی شاگرد اول کلاس رفته پیام نور وبقیه هم یا پیام نورن یا آزاد ودیدم که این وسط سر من بی کلاه مونده که پیام نورو دانشگاه حساب نمیکردم.یکسال رو به بطالت ونوشتن سفرنامه ومطالعات مذهبی گذروندم وباز بدون اینکه تلاشی کرده باشم کنکور دادم.
تو هنر وریاضی مجاز بودم.باز با حماقت محض انتخاب رشته کردم واینبار مهندسی کشاورزی پیام نور مراغه نتیجه اش بود.موقع ثبت نام بغض تو گلوم بود اما دیگه نمیخواستم تو خونه بمونم.دانشگاه پرت مراغه رو قبول کردم وهمه ی آرزوهای تحصیلیمو به خاک سپردم.
تو دانشگاه دیدم نصف همکلاسیهام تبریزی ان .خوشحال شدم وانصافا دوستای خوبی پیدا کردم.
گاهی خوابگاه میموندیم وچقدر خوش میگذشت .با نازی دوتایی رو یه تخت میخوابیدیم .بالش پیدا نمیشد وخلاصه اوضاعی بود.شبا تا ساعت ۳احضار روح و مسخره بازی.وگاه رنج میبردم از حماقت بچه های خوابگاه که ساعتها مشغول فال گرفتن برا پسرایی بودن که اکثرا بی ارزش بودن.
۲ترم خیلی سریع گذشت ومن ونازی دوباره کنکور دادیم.اخه مراغه رفتن وساعتها رو تو اتوبوس تلف کردن سخت بود.خوابگاهم عوارض خودشو داشت.باز یه کنکور شانسکی دیگه.اینبار جفتمون واسه اینکه واحدایی که پاس کردیم از دست ندیم دوباره کشاورزی انتخاب کردیم وپیام نور تبریز اینبار مکانیک ماشین آلات کشاورزی قبول شدیم وچون این رشته رو تازه گذاشتن وما اکثر واحدها رو پاس کرده بودیم این ترم ول معطلیم.
عوضش من که یه عمر در حسرت کارای هنری وسفالگری بودم کلاس سفال ثبت نام کردم وچه حالی میده سفال گری .حالا عضو انجمن خانه ی سفال هم هستم واینطوری شد که رسیدم به امروز.
وامروز باز دلی رو شکستم.عمدی در کار نبود .وقتی میبینم ته این عشق سرابه چه جوری بگم دوست دارم.میگه شیر سنگ و برات میدوشم کوه و رو دوشم میگیرم اما خیلی بچه اس خیلی.ومن نمیخوام این بازی رو کش بدم.عشقشو میفهمم اما اینم میدونم که خیلی زود یادش میره.حرف آخرو زدم.جواب آخرین تماسشو ندادم.نمیدونم چه جوری میخواد کنار بیاد.دفعه ی قبل که خواستم تمومش کنم گریه کرد واینبار.....
امروز هوا ابری ومن دلم گرفته.
میخواستم امروز از خودم بنویسم.
از تولد تا الان.اما باز حسش نیست.