|
حرفهای من
|
این روزها همه اش دلم آبستن غم است!!!
ملول شدم از این حضور های پر نیرنگ.
هیچکس اون چیزی نیست که نشون میده!
از تو آره خود تو هم دلگیرم که احساس میکنم فریبم دادی.گفتی مثل منی اما نبودی.
من هیچوقت چیزی نگفتم که نتونم که نباشه که....
ومن همه ی بودنهاتو .با همه بودنهاتو میسنجم با همه ی با من بودنهات!
گفته بودم مثل خوابم که با طلوع تمومم وتو سرابی
اما انگار دلم چیز دیگه ای میخواست!!!
و این موجی که سواریم بر اون تو نمیذاری به ساحل برسه!!!!
من بهونه نشدم برات و تو هم نتونستی بهونه ای باشی برای گذروندن.آره!
اون از ماجرای اعلامیه ترحیم سومت که کلی دعوا سرش افتاد که چرا دوشیزه رو بانو نوشتن یا اصلا اسم دختر جوون رو تو اعلامیه نمینویسن واین حرفا!
اینم از ماجرای سنگ مزارت که باید جواب شهرداری و حراست قبرستان وکوفت وزهرمار دیگه رو میدادیم که عکس دختر جوون رو روی سنگ قبرش نباید حک کنن!!!
جوان بودن ودختر بودن حتی بعد کنده شدن از این جامعه ی کذایی مزخرف کلی دردسر داره!
خوش به حالت که خلاص شدی از این بایدها ونباید ها.اما ما موندیم ویه گله موجودات نفهم که نمیشه توجیهشون کرد چرا رفتی!اگه میدیدی چه نظرات احمقانه ای صادر میکنن گر میگرفتی!
حالیشون نست که اگه اومدنت به اجبار بود رفتنتو با سر بلندی خودت انتخاب کردی.حالا طناب دار یا هر چیزه دیگه ای که تنها وسیله هستن وسیله ی رفتن!
نمیدونی چه دایه های مهربونتر از مادری پیدا کردی که همه دنبال مقصر میگردن!!!
از این آدما حالم بهم میخوره!چهل روز به افتخار رفتنت سور دادیم برای کسایی که ازشون منزجر بودی ومنزجرم!
و تو این روزا بهم ثابت شد که اینجا جای موندن نیست.میرم از این مملکت نفرین شده که یه مشت آدم عقده ای تو دامنش داره!
میرم جایی که هویتمو فراموش کنم ایرانی بودنمو!ازبین ملتی که سرشون تو زندگیه همدیگه هست فقط برای حرافی .یه مشت سطحی نگر احمق که خودمم جزشون هستم.
میرم شاید یه جای دیگه دور از خصایص این قوم شاید بتونم خودمو پیدا کنم!
کاش تو هم میرفتی قبل از این رفتن.شاید موندنو میتونستی تحمل کنی
انگار که از اول هم نبودی(اول؟)
دنیا زندگی روزها مثل سابق واز ۶میلیاردو... یکی کمتر.به کجای این دستگاه خلقت بر خورد نبودنت؟
دلم برای رویاهایت میگیرد هنوز.رویاهایی که در نطفه خفه شان کردی!
یک لحظه تصمیم گرفتی در لحظه عمل وخلاص.
هر روز میزیستی چیزهای تازه میخواستی اما فکر رفتن رهایت نکرد .کاش میشد منهم...
نگرانم بودی انگار.وشاید مثل همیشه کنجکاو.شاید میترسیدی مثل تو در اوج غرور با همه نخواستنها
روزی بخواهم ودست نیابم.بشکنم از درون ودل به تصویری ببندم و انتظار!
نه!!!من عشق را در خودم کشته ام مدتهاست! وحتی این التماسها خواهشها و...را هم باور ندارم و از
دل شکستن ابایی!
دروغ چرا!عادت میکنم.وابسته میشوم یا حتی دلتنگ.قبول میکنم جای همه ی کسهای بی کسی را پر
کنم یا بهانه ای شوم برای دیگری که چون خواب بودنم را قبول ندارد و او هم پر ادعاست اما...
اما هرلحظه با خود زمزمه میکنم این نیز بگذرد!
زیستن برای من تلخ تر ازتو خواهد بود که تو دوبار خواستی دو بار.....
اما من هرگز بهانه ای نخواهم یافت برای رویا ساختن که هیچکس را باور ندارم.
نگران نباش.اشتباه زیاد میکنم اما نمیگذارم باعث تباهی ام شود.باز به تو حسادت میکنم وبا اینکه ایمان
دارم اشتباه کردی اما جسارتت را تحسین میکنم.بگذار چند صباحی باشم.حماقتهایم را به اوج رسانم
بعد...
هرچند تو در خوابهایم زنده ای هنوز و رفتنت را انکار میکنی.گویی خودت هم باور نداری...
زیستن این بازی احمقانه هنوز جاریست.بی تو بی تو بی تو هنوز.
رفتنت اما هنوز باورم نیست.باور کن!!!
سال روز ننگ بودن پذیرفتن.
امسال تو نیستی وشاید سال آینده من هم نباشم.
زود گذشت امسال و خوشحالم چون به پایان نزدیک میشوم.
بیست ویکمین هفده تیر را هم آغاز کردم امروز و.......................
پرنده بودی در حسرت پرواز
تنها بودی.تنها ماندی!بهانه هایت تمام شد برای ماندن.جسمت سنگین شد و روحت بیقرار.
طاقت نداشتی یا تمام شد!رویاهایت خط خورد.خط زد!!!
شکستی.دیدم اما نفهمیدم که دیدن تا فهم فاصله دارد.
طناب دار شد سکوی پروازت بالت گریزگاهت.
ساده رفتی .تنها.نه دست خطی نه حرفی که سالها بود وصیتنامه مینوشتی(شعرهایت داستانهایت)
واینبار بی هیچ حرفی.خدا نامه ات را نخواند.اگر هم خواندجوابش تلخ بود چون زهر.
وحالا زیر خاکی ولابد میپوسی در غربت وتنهایی.آنهمه زیبایی ذره ذره پراکنده میشود.خوراک حشرات
وخودت میدانستی.داستانش را قبلا نوشته بودی وخودت خواستی که لعنت بر چنین خواستنی.کاش
این آخرین تجربه را دیر میخواستی که همیشه آخرین است وبازگشتی ندارد.
حالا بی تو دلم میگیرد.جای خالی ات تصویرت آویزان از داری که خود علم کردی ویاد روزهای پرشورمان
خیس شدن زیر باران شبها گشتن و ترانه خواندن وفریاد زدن زجرم میدهد که بی تو دیگر شریک هیجانهایم کسی نیست.
یاد آن شبهای پشت بام خوابیدن وانتظار طلوع یاد آن ستاره شمردنها یاد آن ذهن خوانیها وزل زدن در
چشمان هم حتی یاد آن دعواها دلخوریها هر لحظه با من است.
کاش میماندی.کاش لااقل روزهای آخر بیشتر کنرت بودم مثل آن روزهای خوب.کاش بازبهانه ای
می یافتی هر چند احمقانه!
میدانم سخت گذشت.میدانم میدانم میدانم حق با تو بود.
ومن دیگر هرگز به خودکشی نمی اندیشم که دیدم چه برسر بازمانده ها می آید ونمیخواهم پیرو باشم و
نمیخواهم که بگویند تو باعث شدی.
این تجربه را هم تو زودتر دست یافتی ومن اینبار از تو درس آموختم.
میخواهم تصور کنم آزادی رهایی رسیدی به آنچه میخواستی.
وروزی همه ی نوشته های زیبایت را منتشر میکنم وتابلوهایت وای که چه خلاق بودی تو!
روحت شاد.ولابد من نیز به نبودنت عادت خواهم کرد.
واینکه آیا عشق یک نیاز است یا غریزه یا عادت؟
اینکه هنوز میتوان دست سوی خدای نا معلوم دراز کرد و امید اجابت داشت.
ودر اوج چندگانگی وجمع اضداد همچنان باید زیست.
شک کردن ودر عین شک جانمازی پهن کردن وذکری گفتن یعنی چه؟
اجتماع طلب بودن واز تک تک اعضا منزجر بودن یعنی چه؟
استغنای عشق را موهوم دانستن وپی حسی گنگ رفتن تا کی؟
صریح بودن وآسیب!پنهان کاری وآسیب!!!که چرا همه ظرفیت شنیدن ودیدن آنچه هست ندارند که چرا
فریب پرستیم که چرا عقده میشود شنیدن جمله ای وحتی وقتی میگویی تو بگو میخواهم از تو بشنوم
باز نمیشنوی وباز دست وپا میزنی در تردید!
وباز خلوت اینجا وبدون نگرانی از تحلیل شدن که چرا چنینی وچنانی واین ایراد بر نگارش آن بر افکار و
میشود گورستانی باشد متروک برای حرفهایی که باید لغت به لغت حرف به حرف دفن شوند وتو نخوان
که میدانم نمیدانی وحتی وقتی میگویم تو بگو باز نمیشنوم که تو انگار نمیفهمی!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*تو این بحبوحه ی ماراتن امتحانات بعد از دو سال برای دومین بار(ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد) رو خوندم وباز مثل دو سال پیش لذت بردم.نمیدونم چرا همه کوییلو رو با کیمیاگر میشناسند در حالیکه این کتابش خیلی خیلی بهتر از کیمیا گره!
بیدل وبیخودت کنم در دل خود نشانمت
آمده ام چو باد خوش پیش تو ای درخت گل
تا به کنار گیرمت خوش خوش و خوش نشانمت
و زندگی رو هر جور که بگیری همونجور میگذره!
جالبه که من هیچ وقت احساس بدبختی نمیکنم.
چون خمشان بی گناه روی به آسمان مکن
باده ی خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب میزند خربزه در دهان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
شیفته ی این شعرم!هر بار که میخونمش کلی انرژی مثبت میگیرم!!!
آنچنان میگذرد که باورم نیست این روزها مال منند!
هیچ کس چون من لحظه ها را بی ارزش نمیکند!
و من هنوز قاتل لحظه هایم!!!
عادت کردن و بعد رها کردن خیلی سخته.
حواسم بود که هیچوقت عادت نکنم اما اینبار........
میدونم که این نیز بگذرد!!!اما به تلخی!
میگن ریشه لغت عشق برمیگرده به گیاه عشقه!گیاهی که میپیچه دور درخت ودرخت تکیه گاهش میشه تا عشقه رشد کنه اما خودش میپوسه!
عشق هنوزم یه حسه گنگه!وشاید همون عادت باشه!!!